باغهاي ايراني

  باغ ايراني  مينياتوري است  از بهشت كه بر زمين تجسم يافته است. تنوع

 

درختها وگلها، جويبارهايي كه اززيردرختان عبورمي كنند،كوشكهاي وسط

 

باغ، پرندگان رنگارنگ ومختلف  وهمه و همه از نشانه ها واشاره هايي است

 

كه بهشت توصيف شده در اديان الهي را تداعي مي كند.

 

   ازسوي ديگرمي توان به معماري درونگرا ومركزمحوري باغهاي ايراني

 

اشاره كرد. اين درونگرايي و مركز محوري به ژرفنا ، باطن گرايي ، ثبات،

 

استمرار،آرامش وصلح سازگار با كل نظام هستي اشاره دارد وتداعي كننده

 

نوعي انس وآشنايي و آشتي انسان با باطن آفرينش است.

 

   باغهاي ايراني از منحصر به فردترين باغهاي جهان است وگواه ديگري بر

 

روحيات هنرمندانه و زيبا پسند اقوام ايراني است.

 

از بزرگان بياموزيم؛

جايي كه كوشش وجود ندارد,فضيلت معدوم مي شود. (برناردن)

 

ترقي بشر بسته به ترقي علم است؛هر كس مانع اين شود,مانع آن يك نيز شده است.(فيخته)

 

مردم گاهي ميتوانند كينه ها را فراموش كنند,اما اثر تحقير را هيچگاه از ياد نمي برند.(نروال)

 

عدالت انتظار پاداش ندارد,بلكه خود عمل مسرت بخش است.(موريس مترلينگ)

 

ميانه روي و اندازه نگه داشتن كمال طبيعت آدمي است.(كنفوسيوس)

 

نيكي همه چيز را مغلوب مي كند و خودش هرگز مغلوب نمي شود.(تولستوي)

 

راستي دروغ و دروغگو را تباه مي سازد.(ارديبهشت يشت)

 

شخصي كه علم دارد و به آن عمل نمي كند,بيماري است كه داروراداردو به كارنمي بندد.

(ذيمقراطيس)

 

نداشتن صبر در چيزهاي كوچك,ميتواند نقشه هاي بزرگ را برهم زند. (كنفوسيوس)

 

زنده بودن وقتي نيكو است كه دنبال آن شرافت باشد. (سقراط)

 

درباره هرچه بر زبان مي آوري فكر كن,ولي هرچه را فكرمي كني بر زبان نياور. (فيلسوف هندي)

 

بشريت درسينه شاعران رويا ميبيند. (هپل)

 

فلسفه دوست داشتن حقيقت است. (بايگون)

 

طبيعت تند و ناراضي هميشه ازنيمه راه به استقبال غصه و تشويش مي رود. (اسمایلز)

 

زندگي يعني جست و جوي دائم.( لامارتين)

 

شادماني براي من آن است كه استعدادهاي دروني خودرا به حد كمال برسانم. (ناپلئون)

 

ناداني خطرناك ترين امراض ومولد ساير بيماريهاست. (برسوله)

 

گاهي سكوت بيش از تمام حرف ها مقصود را بيان ميكند. (مونتسكيو)

 

حسودازفربه شدن ديگران لاغر مي شود. (هوراس)

 

خودپسند خانه اي راآتش ميزند تادرشعله آن تخم مرغي براي سدجوع خويش بپزد. (بايگون)

 

دين يعني فهميدن اين كه تمام هستي ما درخدا و از خداست.( شلايه ماخر)

 

ازنزديك شدن به كسي كه قادربه حفظ اسرار ورموززندگي خودنيست,پرهيزنما. (افلاطون)

 

راه ثروتمندشدن بسيارساده است وبستگي به دو كلمه دارد :كاروصرفه جويي.(فرانكلن)

 

قدرت قلم متكي به حق از هر شمشيري برنده تر است.(اميل زولا)

 

پيوند عشق حقيقي حتي به مرگ هم گسيخته نميشود,چه رسد به دوري.( ولتر)

 

جوانمردي از خصال افراد شجاع است. (اسمايلز)

 

بعدازحرف,سكوت بزرگترين قوه در دنياست.( متفكر فرانسوي)

 

عشق همواره آدمي را به سوي كمال راه ميبرد.( پوشه)

 

اندوه,مرگ روح است.(وينه)

 

تقواي هركسي رايك لحظه پر خطرامتحان وثابت مي كند. (شيللر)

 

تربيت سخت ترين وظيفي انسان است.( افلاطون)

 

هيچ كار نيكي فراموش نمي شود.( پوشه)

 

كسي كه اميدواري را وسيله معاش خود قرار دهد,از گرسنگي نخواهد مرد. (فرانكلن)

 

معني حيات را بايد در قدرت جست؛هر لحظه زندگي بايد در تكاپوي هدف عالي تري بود.(گوركي)

 

درهركار,شرط اساسي داشتن اراده قوي است.( گوته)

 

اگرسازنده زندگي نباشي,بازيچه آن مي شوي.

 

شانس جوياي كساني است كه ميتوانندحرف خودرا به عمل تبديل كنند.

 

يك انسان,ازهزار جهان بزرگتر است.

 

هركس در انتخاب همزاز كوتاهي كند,دشمن را بر زندگي خويش مسلط كرده است.

 

هنرمند مسئول,وكيل مدافع مظلومان جهان است.

 

ادعا,ثروت فرومايگان است.

 

از بي وفايي دنيا همين بس كه هر دشمني خطرناك است؛اما هردوستي مفيد نيست.

 

هر رئيس نابكار,يك فرعون كوچك است.

 

گرفتارعشق,آزاده اي براي زندگي در همه فصول تاريخ است.

 

زيباي نابكار خنجر مرصع است.هم درچشم مي نشيند و هم بر دل.

 

امروز همان فردائيست كه ديروز در انتظارش بوديم.

 

                                                               

دنگ...

  

دنگ...،دنگ...

 

 

ساعت گيج زمان در شب عمر

 

 

مي زند پي در پي زنگ.

 

 

زهر اين فكر كه اين دم گذر است

 

 

مي شود نقش به ديوار رگ هستي من.

 

 

لحظه ام پر شده از لذت

 

 

يا به زنگار غمي آلوده است.

 

 

ليك چون بايد اين دم گذرد،

 

 

پس اگر مي گريم

 

 

گريه ام بي ثمر است.

 

 

واگر مي خندم

 

 

خنده ام بيهوده است.

 

 

 

دنگ... ،دنگ...

 

 

لحظه ها مي گذرد.

 

 

آنچه بگذشت،نمي آيد باز.

 

 

قصه اي هست كه هرگز ديگر

 

 

نتواند شد آغاز

 

 

مثل اين است كه يك پرسش بي پاسخ

 

 

بر لب سرد زمان ماسيده است.

 

 

تند بر مي خيزم

 

 

تا به ديوار همين لحظه كه در آن همه چيز

 

 

رنگ لذت دارد،آويزم،

 

 

آنچه مي ماند از اين جهد به جاي:

 

 

خنده لحظه پنهان شده از چشمانم.

 

 

وآنچه بر پيكر او ماند:

 

 

نقش انگشتانم.

 

 

 

دنگ...

 

 

فرصتي از كف رفت.

 

 

قصه اي گشت تمام.

 

 

لحظه بايد پي لحظه گذرد

 

 

تا كه جان گيرد درفكر دوام،

 

 

اين دوامي كه درون رگ من ريخته زهر،

 

 

وا رهانيده از انديشه من رشته حال

 

 

وز رهي دور ودراز

 

 

داده پيوندم با فكر زوال.

 

 

 

پرده اي مي گذرد،

 

 

پرده اي مي آيد :

 

 

مي رود نقش پي نقش دگر،

 

 

رنگ مي لغزد بر رنگ.

 

 

ساعت گيج زمان در شب عمر

 

 

مي زند پي در پي زنگ:

 

 

دنگ...، دنگ...،

 

 

دنگ...

                    سهراب سپهري

امام حسین (ع)

انسان و حسین

 

    

 ماجراي شهادت امام حسين(ع) وهمراهان اونه تنها دردل شيعيان، كه درنظر

 

مسلمانان عدالت طلب،مقابله تشنگان حقيقت است با فاسقان دنيا دار.

 

   امام حسين(ع) هزار سال پيش،آن بود كه نصيحت خويشان وآشنايان را به هيچ گرفت

 

 و به كوفه رفت ودرروزكارزار به دشمنان گفت:شما بدين بيابان،آهنگ كشتن من كرديد

 

و نه از خداي ترسيد ونه از روز رستخيزونه از روان پيغامبر شرم داريد.

 

    من تا اندر ميان شماام خون كس نريختم وخواسته كس نستدم،به چه حجت خون من

 

حلال داريد؟  

 

   گر شود پاره تنم از دم خنجر باالله           من وبيعت به يزيد،هيأت مناالذله

 

اسلام به وسيله پيامبر اعظم حادث شد وبه وسيله امام حسين(ع) ماندگار شد.

 

  سرني درنينوا مي ماند اگرزينب نبود             كربلا دركربلا مي ماند اگرزينب نبود

 

پيام عاشورا،شكوه انسان وهمچنين تحقير دنياست.

 

اي كه پيچيد شبي دردل اين كوچه صدايت        يك جهان پنجره بيدارشدازبانگ رسايت

 

تا قيامت همه جا محشركبراي تو برپاست        اي  شب  تار عدم  شام غريبا ن عزا يت

 

عطش وآتش  و تنهايي وشمشيرو شهادت        خبري   مختصر ا ز  وا قعه   كرببلا يت

 

از فراسوي ا زل  تا ابد اي  حلق   بريده         مي رود    دا يره    پژوا ك    صدا يت

 

گل مینا

اين مملكت كلاً به فروش می‌رسد!

کوچکترين کشور دنيا در اينترنت حراج شده است

 

 

رهبر کوچک‌ترين کشور جهان می‌خواهد سرزمينش را بفروشد چرا که به گفته او اين سرزمين نياز به «جوان‌گرايی» دارد.

شاهزاده مايکل، فرمانروای «سی‌لند»، از يک آژانس املاک اسپانيايی که در معاملات جزاير تخصص دارد خواسته است کشورش را بفروشد.

«سرزمين» ناميدن سی‌لند نيازمند اندکی مسامحه است، زيرا اين کشور که خود را «مستقل» می‌داند و دارای پرچم، پاسپورت، تمبر، پول و سرود ملی است، در واقع ساخته دست بشر است و «زمين» و «خاک» ندارد.

سی‌لند در واقع سکويی نظامی برای استقرار ضدهوايی است که در جريان جنگ جهانی دوم توسط ارتش بريتانيا در فاصله هفت مايلی ساحل جنوب شرقی انگلستان در آب‌های دريای شمال ساخته شد تا با حمله بمب‌افکن‌های آلمان نازی به اين کشور مقابله کند.

اين سکو پس از جنگ به حال متروکه در آمد تا حدود چهل سال پيش که سرگردی بازنشسته به نام «پدی روی بيتس» آن را تصرف کرد و با خانواده‌اش در آن مستقر شد.

او سکو را «شاهزاده‌نشين سی‌لند» ناميد، اعلام استقلال کرد و با عنوان «پرنس روی» به حکومت بر کوچکترين کشور «مستقل» جهان پرداخت.

شاهزاده‌نشين او که حدود ۹۳۰ متر مربع وسعت دارد، از دو برج به هم پيوسته تشکيل شده است که تنها با هلی‌کوپتر و قايق می‌توان به آن رفت و آمد کرد. سی‌لند يک ژنراتور توليد برق و ۱۶ اطاق شامل اقامتگاه و تعدادی دفاتر اداری و يک کليسای کوچک دارد.

بريتانيا، استقلال سی‌لند را به رسميت نمی‌شناسد. اين سکوی نظامی هنگامی که به اشغال روی بيتس در آمد خارج از محدوده ۳ مايلی آب‌های ساحلی بريتانيا بود، اما از سال ۱۹۸۷ که لندن محدوده آب‌های ساحلی خود را تا ۱۲ مايلی افزايش داد، در داخل اين محدوده قرار گرفته است.

با اين حال دولت بريتانيا حتی الامکان از اظهارنظر درباره موقعيت حقوقی سی‌لند خودداری می کند.

پرنس روی از سال ۱۹۹۹ حکومت را به پسرش پرنس مايکل واگذار کرده است و خود دوران کهنسالی را در اسپانيا می‌گذراند.

 

جنگ و صلح

پرنس مايکل، نايب‌السلطنه کنونی سی‌لند، هنگامی که پدرش آنجا را تصرف کرد ۱۴ ساله بود. او هر دو «جنگی» را که تاريخ سی‌لند به خود ديده به ياد می‌آورد.

نيروی دريايی سلطنتی بريتانيا يک بار تلاش کرد خانواده بيتس را از روی اين سکوی نظامی اخراج کند، اما آنها مقاومت کردند و با شليک تيرهای هوايی، سربازان انگليسی را از «مرز»های خود دور کردند.

يک بار هم صدراعظم آلمانی سی‌لند (که منصوب پرنس روی بود) تلاش کرد با کمک بازرگانان هلندی که برای مذاکرات تجاری آمده بودند، کودتا کند و سی‌لند را در غياب «پرنس روی» که به بريتانيا رفته بود تصرف کردند، اما او با مردان مسلح خود بازگشت و سرزمينش را دوباره تصاحب کرد.

با تمام اينها پرنس مايکل تصميم گرفته است مملکت موروثی‌اش را به شيوه‌ای صلح‌آميز واگذار کند. او در گفتگو با بی‌بی‌سی گفته است: «پدرم ۸۵ ساله‌است و مادرم سال‌های آخر هفتمين دهه زندگی را می‌گذراند. من هم ۵۴ ساله شده‌ام و عقيده دارم اين پروژه به جوانگرايی نياز دارد.»

او از آژانس املاک «اينمونارانخا» خواسته است سی‌لند را برايش بفروشد. اين آژانس، ۷۵ ميليون يورو برای اين سرزمين قيمت گذاشته است.

آنچه ممکن است اين سکوی دورافتاده را برای مشتريان احتمالی جذاب کند موقعيت ويژه حقوقی و اقتصادی آن است.

سی‌لند همواره فعاليت‌های اقتصادی غير عادی داشته است. اين سکو در حال حاضر مرکز فعاليت يک شرکت اينترنتی است و با توجه به استقلال حقوقی که دارد می‌تواند به مرکزی برای قمار اينترنتی تبديل شود که در بسياری کشورها از جمله آمريکا با محدوديتهای شديدی روبروست.

سی‌لند در عين حال از حوزه قوانين مالياتی تمام کشورهای جهان خارج است و اين می‌تواند برای برخی فعالان دنيای تجارت موقعيتی يگانه ايجاد کند.

شما ممکن است مشتری چنين سرزمينی باشيد. اما اگر ۷۵ ميليون يورو برای خريد آن نداريد زياد غصه نخوريد! در عوض می‌توانيد همين الان عناوين سلطنتی لرد يا ليدی سی‌لند را در سايت e-bay به قيمت حدود ۳۹ دلار برای خود بخريد!

لوت ابر شهر كلوخي دنيا

    كافي است كوير فقط يك بار افسونت كند،آن گاه هميشه در بند آني. لوت،كوير

 

كويرهاست.كويرخشك است اما خالي نيست! پراز شگفتي است.

 

     ابر شهر كلوخي دنيا،80كيلومترعرض و145كيلومتر طول دارد.بيش از 11هزار كيلومتر مربع

 

مساحتش است ودر40 كيلومتري شرق وشمال شرق شهداد بر دل كوير قرار دارد.

 

   اين زيباترين شهركلوخي دنيا تورا به خود مي خواند،اما زنهار! مبادا بي محابا دل به كوي و

 

برزن هايش بزني كه آنگاه ديگرهيچ نقشه اي دردنيا تورا به ميان زندگان بازنخواهدگرداند!

 

   درلوت جايي هست كه درآن هيچ لاشه اي نمي پوسد؛يعني گرما امان نمي دهد.لاشه خشك

 

مي شود و نپوسيده برجاي مي ماند.اينجا زمين گرم است،گرمتراز هرجاي ديگر.گرمترين جاي

 

 زمين.

 

   چاله مركزي لوت،قطب حرارتي كره زمين ناميده مي شود.عرصه وسيعي ازآب مطلقأ فاقد

 

حيات است وبه همين خاطر، مخوف ترين بيابان جهان نيزلقب دارد وسفر به آن آرزوي همه

 

 ماجرا جويان دنيا است.

 

  لوت،عرصه اي است كه تاكنون هيچ كس نتوانسته آن را به تمامي درنوردد.آنجا زيبايي هاي

 

بسيار انتظار كشف شدن را مي كشند.

 

  افق لوت افسونت مي كند،لايتناهي است،اما نبايد به خواب روي؛مراقب زيباروي كويرباش كه

 

اگرسحرش تورا افسون كند،خواب ابدي راتجربه مي كني!رخوت مرگ را،مرگ خشك را!

 

                                                                                                منبع: روزنامه همشهري

رنگین کمان هفت رنگ

کمان هفت رنگ

دود مي خيزد

  

دود مي خيزد ز خلوتگاه من.

 

 

كس خبر كي يابد از ويرانه ام؟

 

 

با درون سوخته دارم سخن.

 

 

كي به پايان مي رسد افسانه ام؟

 

 

 

دست از دامان شب برداشتم

 

 

تابياويزم به گيسوي سحر

 

 

خويش را از ساحل افكندم در آب،

 

 

ليك از ژرفاي دريابي خبر.

 

 

 

بر تن ديوار ها طرح شكست.

 

 

كس دگر رنگي در اين سامان نديد.

 

 

چشم مي دوزد خيال روز وشب

 

 

از درون دل به تصوير اميد.

 

 

 

تا بدين منزل نهادم پاي را

 

 

از دراي كاروان بگسسته ام.

 

 

گر چه مي سوزم از اين آتش به جان،

 

 

ليك بر اين سوختن دل بسته ام.

 

 

 

تيرگي پا مي كشد از بام ها:

 

 

صبح مي خندد به راه شهر من.

 

 

دود مي خيزد هنوز از خلوتم.

 

 

با درون سوخته دارم سخن.

                            سهراب سپهري   

غمي غمناك

   

شب سردي است،ومن افسرده.

 

 

راه دوري است،وپايي خسته.

 

 

تيرگي هست وچراغي مرده.

 

 

 

مي كنم، تنها،ازجاده عبور،

 

 

دور ماندند ز من آدم ها.

 

 

سايه اي از سر ديوار گذشت،

 

 

غمي افزود مرا بر غم ها.

 

 

 

فكر تاريكي و اين ويراني

 

 

بي خبر آمد تا با دل من

 

 

قصه ها ساز كند پنهاني.

 

 

 

نيست رنگي كه بگويد با من

 

 

اندكي صبر ،سحر نزديك است.

 

 

هر دم اين بانگ بر آرم از دل:

 

 

واي ،اين شب چقدر تاريك است!

 

 

 

خنده اي كو كه به دل انگيزم؟

 

 

قطره اي كو كه به دريا ريزم؟

 

 

صخره اي كو كه بدان آويزم؟

 

 

 

مثل اين است كه شب نمناك است.

 

 

ديگران را هم غم هست به دل،

 

 

غم من،ليك،غمي غمناك است.

                                         سهراب سپهري 

درقيرشب

  

ديرگاهي است در اين تنهايي

 

 

رنگ خاموشي در طرح لب است.

 

 

بانگي از دور مرا مي خواند،

 

 

ليك پاهايم درقيرشب است.

 

 

 

رخنه اي نيست در اين تاريكي:

 

 

دروديوار بهم پيوسته.

 

 

سايه اي لغزد اگر روي زمين-

 

 

نقش وهمي است زبندي رسته

 

 

 

نفس آدم ها

 

 

سربسر افسرده است

 

 

روزگاري است دراين گوشه پژمرده هوا

 

 

هر نشاطي مرده است.

 

 

 

دست جادويي شب

 

 

در به روي من وغم مي بندد.

 

 

مي كنم هرچه تلاش،

 

 

او به من مي خندد.

 

 

 

نقش هايي كه كشيدم در روز،

 

 

شب زراه آمدوبا دود اندود.

 

 

طرح هايي كه فكندم در شب،

 

 

روز پيدا شدو با پنبه زدود.

 

 

 

دير گاهي است كه چون من همه را

 

 

رنگ خاموشي در طرح لب است.

 

 

جنبشي نيست در اين خاموشي:

 

 

دست ها،پاها در قير شب است.

                                                           سهراب سپهري    

 

 

پروانه وگل

Shared_flower

راز رشید

راز رشيد

 

به گونه ماه نامت

 

زبانزد آسمان ها بود

 

    وپيمان برادري ات

 

              با جبل نور

 

چون آيه هاي جهاد,

 

              محكم

 

                        * *‌ *

 

تو آن راز رشيدي

 

كه روزي فرات

 

              بر لبت آورد

 

و ساعتي بعد

 

              در باران متواتر پولاد

 

بريده بريده

 

              افشا شدي

 

وباد

 

              تو را با مشام خيمه گاه

 

              در ميان نهاد

 

وانتظار در بهت كودكانه حرم

 

              طولاني شد

 

تو آن راز رشيدي

 

    كه روزي فرات

 

              بر لبت آورد

 

وكنار درك تو

 

    كوه از كمر شكست

 

                            سيد حسن حسيني

زخمهاي منتظر

زخمهاي منتظر

 

ظهر ديگر روز

 

 

آن علمهاي رشيد

 

 

                   از شانه ها افتاد

 

 

خيمه ها را

 

 

              باد آتش زد

 

 

گيسوان گريه ها پرشيد.

 

 

                            چشمهايم سوخت

 

 

درگلويم

 

 

             واژه ها در هم گره خوردند

 

 

هق هقي كردند و

 

 

                     پژمردند.

 

 

آن طرف تر

 

 

              رود تابستاني اندوه

 

 

              جاري بود.

 

 

من كنار زخمهاي منتظر ماندم.

 

 

              رودهاي بي نواي خشك !

 

 

              زخمهاي انتظار ما

 

 

              چهارده قرن آبرو دارند.

 

 

                                        

 سيد علي مير افضلي

سالگرد

      سالگرد

 

حسين(ع), پس از پدرو برادر

 

كه آن دو نيز در راه خدا شهيد شدند,

 

زير چكمه استبداد

 

جان داد.

 

يارانش هفتاد و دو تن بودند

 

و دشمنانش ده هزار,

 

و او همسر و فرزندانش را

 

در پس تپه اي پناه داده بود.

 

از آسمان آتش مي باريد و زمين سوزان بود.

 

مردان تشنه افتخار بودند

 

و كودكان تشنه آب...

 

سر انجام,حسين(ع) كه همه ياران و فرزندانش را از دست داده بود,

 

خود نيز با پيكري خونين و چاك چاك بر زمين افتاد

 

از آن پس, هر شامگاه آسمان خون مي گريد

 

و وحوش كوه و صحرا نالان اند

 

من اما نمي گريم؛ برعكس بر آن رادمرداني كه

 

آن روز, در صحراي كربلا

 

و در راه عشق بي پايان به خدا,

 

زندگي و هستي خود را از دست دادند,

 

رشك مي برم...

 

                     آرمان رنو(شاعر فرانسوي)