درقيرشب
ديرگاهي است در اين تنهايي
رنگ خاموشي در طرح لب است.
بانگي از دور مرا مي خواند،
ليك پاهايم درقيرشب است.
رخنه اي نيست در اين تاريكي:
دروديوار بهم پيوسته.
سايه اي لغزد اگر روي زمين-
نقش وهمي است زبندي رسته
نفس آدم ها
سربسر افسرده است
روزگاري است دراين گوشه پژمرده هوا
هر نشاطي مرده است.
دست جادويي شب
در به روي من وغم مي بندد.
مي كنم هرچه تلاش،
او به من مي خندد.
نقش هايي كه كشيدم در روز،
شب زراه آمدوبا دود اندود.
طرح هايي كه فكندم در شب،
روز پيدا شدو با پنبه زدود.
دير گاهي است كه چون من همه را
رنگ خاموشي در طرح لب است.
جنبشي نيست در اين خاموشي:
دست ها،پاها در قير شب است.
سهراب سپهري
+ نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن ۱۳۸۵ ساعت 19:46 توسط سعیده
|