ميلاد آدم
ميلاد آدم
نعره زد عشق كه:”خونين جگري پيدا شد“
حسن لرزيدكه:”صاحب نظري پيدا شد“
فطرت آشفت كه:”ازخاك جهان مجبور
خودگري,خودشكني,خودنگي پيدا شد“
خبري رفت زگردون به شبستان ازل:
”حذر اي پردگيان! پرده دري پيدا شد“
آرزو بي خبر از خويش به آغوش حيات
چشم واكرد و جهان دگري پيدا شد
زندگي گفت كه:”درخاك تپيدم همه عمر
تا ا ز اين گنبد ديرينه دري پيدا شد“
اقبال لاهوري